طنزهای یک زاخار

زاخار در لغت به معنی مردی است که می‌تواند دوست یا دشمن شما باشد!!

طنزهای یک زاخار

زاخار در لغت به معنی مردی است که می‌تواند دوست یا دشمن شما باشد!!

۶ مطلب با موضوع «نبوغ ایرانی» ثبت شده است

مکتبخانه اکبر

۰۴
شهریور


روز اول سر از پا نمی‌شناختم. از فرط ذوق و شوق، عربده‌زنان در مسیر دانشگاه با کوله‌پشتی که چون گرز در هوا می‌چرخاندم، معاف از عقل و آبرو می‌دویدم. البته دویدن که چه عرض کنم، همچون یک دیوانه عنان از کف رفته، گاهی روی دو دست، گاهی شیرجه زنان در حال بال زدن در هوا، گاهی چهار دست و پا و هر از چند گاهی روی دو پا می‌رفتم. در وهم و خیال خود می‌پنداشتم دانشگاه منتظر ظهور نابغه‌ای چون من از آسمان فضل و کمال است که به پا خیزم و در صحنه رقابت علمی چنان گرد و خاکی کنم که مرزهای علم و دانش جهان از بیخ و بن به دست من دریده شود. روزی را می‌دیدم که به سبب برهم زدن محاسبات دانشمندان جهان، لنز دوربین رسانه‌های دنیا، روی من و افتخارات علمی‌ام زوم است. در عوالم خود در بزرگترین دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی دنیا سیر و سلوک می‌کردم. روی جلد مجلات دکه‌های روزنامه فروشی، عکس خود و اکتشافاتم را می‌دیدم: «انیشتن زمانه، هر روز سخنران مدعو یکی از دانشگاه‌های معتبر دنیا. نابغه قرن، در پی احیای زندگی روی زمین». صدای شاتر و نور فلاش دوربین‌ها کلافه‌ام کرده بود. از جایزه نوبل و تورینگ و فیدلز تا نشان یونسکو و مدال شجاعت شوالیه و جایزه اسکار، همه را از آن خود کرده بودم. فواره توهم مغزم چنان اوج گرفته بود که حتی روز مرگ و خاکسپاری باشکوهم که یک دنیا را عزادار کرده بود نیز دیدم.

خلاصه اینکه در حال پختن اینچنین آش در هم جوشی در دیگ شکاف دیده کله میان تهی خود بودم که ناگهان با ضربه‌ای سهمگین که با صدایی مهیب بر پس گردنم فرود آمد، نقش بر زمین، و غرق گل و لای شدم! گویی هرآنچه که از کاخ و سلطنت آن حکیم فرزانه رهایی بخش، در عرش آرزوهایم بنا کرده بودم، ویران گشت و بر سرم فرو ریخت. به زحمت و سختی بلند شدم. دستی در گل و لای کردم تا عینکم را بیابم، اما حاصلی نداشت. به دنبال منشا ضربه، سری جنباندم. دیدگان تیره و تارم به فردی با قد و قواره کوتاه و هیکلی چاق و خپل افتاد که پیکرش بیشتر به غول بیابان می‌ماند تا کالبد یک انسان. به چشم‌های غیر مسلحم فشار آوردم تا صورتش را شناسایی کنم، اما از آنجا که از درک جزئیات عاجز بودم چیزی دستگیرم نشد، جز اینکه او یک کله گرد و کچل دارد که حتی با دیدگان کم سوی من نیز به تنه بدقواره‌اش زار می‌زند. چون فاصله‌اش را از خود کافی یافتم، پاشنه دهان را کشیده و سلاح مرگبار آتشینم را از غلاف بیرون آوردم و مسلسل‌وار دشنام‌های چارواداری را به سمتش نشانه رفتم: «ای سگ به اندرونی روح پدرسوخته‌ی پدر بی پدرت...». به کل آن اسوه‌ی الهام بخش علم و ادب و آن پیشوای عالم متعالی ساخته ذهنم را فراموش کرده و چنان جد و آبادی از طرف درآوردم که پشت اندر پشت تا هفت نسل، احدی از بستگان و نیاکانش بی‌نصیب نماند. دو قدم به سمتم آمد و من نیز از آنجا که سلاح خود را از نزدیک کارگر نمی‌دیدم، آماده گریختن شدم. اما پیش از اینکه پا به فرار بگذارم، نحوه قدم برداشتن آن دیو بی‌شاخ و دم، نظرم را جلب کرد. من، تنها یک آدم کچل و فربه و پست قامت می‌شناختم که اینچنین مزحک با دو پایی که به طرفین باز شده‌اند و گویی چشم دیدن هم را ندارند، مثل یک پنگوئن خسته و وامانده، خود را روی زمین می‌کشد. پرویز!

پرویز رفیق شفیق قدیمی و یار غار و گرمابه‌ام بود. در تمام سال‌های دبستان تا دبیرستان روی یک نیمکت می‌نشستیم و تحت هیچ شرایطی از هم منفک نمی‌شدیم. برخلاف شکل و شمایل پیچیده و عجیب و غریبش، معروف بود به «پرویز تک سلولی». چرا که یکبار معلم کلاس زیست شناسی، از این آدم بی‌نهایت خنگ و بی‌استعداد، به عنوان مثالی از موجودات تک سلولی یاد کرده بود. این بشر در هیج زمینه‌ای استعداد نداشت. چوب به دستش می‌دادی، آن را از پهنا پرتاب می‌کرد. حتی معلم ورزش هم برایش نام «چلمنگ» را برگزیده بود. هیکلش چنان کج و کوله و بد ترکیب و کریه‌المنظر بود که کلمات توان توصیف آن ندارند. برخلاف من که اندک چیزی هم که می‌خوردم تبدیل به استخوان شده و سر به فلک می‌کشید، برای این نره‌خر یغور هر آنچه که فرو می‌برد تبدیل به پیه و چربی و در گوشه‌ای از بدنش انباشته و آویخته می‌شد. پرویز ابدا اهل هیچ فرقه‌ای نبود و در طبقه خاکشیر مزاج‌ها دسته بندی می‌شد. او یک آدم خنثی و بدون عکس‌العمل بود که اصولا حرفی برای گفتن نداشت و همیشه مثل یک مادر مرده مصیبت دیده، مات و مبهوت بود. چه معلمی در حال درس دادن، چه دوستی در حال درد و دل کردن و یا حتی دشمنی در حال ناسزا گفتن، تو گویی یاسین به گوش خر می‌خوانند. پرویز تنها کسی بود که همواره بدون هیچ گله و شکایتی به وراجی‌های من گوش جان می‌سپرد و هرچه پرچانگی می‌کردم صدایش در نمی‌آمد و البته راز دوستی دیرینه ما هم در همین بود.

از نگاه سفیهانه و لبخند ملیح پرویز برایم یقین حاصل شد که همان تک سلول مغزش هم از درک سخنان آب نکشیده من عاجز بوده است. او را در آغوش کشیدم. به نظرم آمد سخت ضعیف و پژمرده شده است. گفتم «پرویز، دوست جذاب و دلربای من، بلا به دور، تو را در این یک سال چه شده است؟!». گفت: «رفیق، دست روی دلم نگذار که خون است. اگر بدانی درس خواندن و کسب نمره در دانشگاه چقدر دشوار است». در حالی که سیگاری از جیبش بیرون می‌کشید ادامه داد: «چه شده کبکت خروس می‌خواند و پا روی پایت بند نمی‌شود! دانشگاه قبول شدی؟» با شنیدن نام دانشگاه، خود را جمع کرده و متکبرانه بادی به غبغب انداختم و پس از لحظه‌ای مکث، خواستم با شادمانی دوباره در آغوشش شیرجه زده و بگویم «بله قبول شدم» که ادامه داد: «مگر نمی‌گفتی قرانی برای درس خواندن خرج نخواهی کرد؟! چه شد که تو هم سر از این دانشگاه درآوردی؟! دانشگاهی با اینچنین هزینه‌ای سنگین! جیب و کیسه‌ات لبریز شده است؟» این جمله‌اش مثل آب سردی بر پیکر نحیفم فرود آمد و مرا سر جایم نشاند. اما خم به ابرو نیاوردم و باد غبغب را به قصد فرو نشاندن آتش درونم از پیچاپیچ جگر سوخته خود پایین برده و با برگرداندن از مسیر پر فراز و نشیب قلب پاره پاره‌ام، به آهستگی آهی از ته دل کشیدم. پرویز پک سنگینی به سیگار زد و ادامه داد: «دوست عزیز، ذوق و شوق گذر از دوران دانش‌آموزی در مکتبخانه اصغر و ورود به مکتبخانه اکبر در چهره‌ات موج می‌زند. اما آیا هیچ می‌دانی اینجا چه خبر و چه سرگذشتی در انتظارت است؟» با خوشحالی گفتم «البته که می‌دانم» و شروع کردم به تعریف رویاهایم. بعد از گذشت دقایقی سخنم به اینجا رسید که: «البته من بنا ندارم تمام وقتم را صرف هدایت پژوهش‌ها و تحقیقات مترقی و پیشرو دنیا کنم و اگر مجالی باشد، نیم نگاهی هم به اداره امور مهم مملکتی و رتق و فتق مشکلات کشور خواهم داشت» در حالی که چانه‌ام حسابی گرم شده بود، پرویز که طبق معمول هاج و واج به من نگاه می‌کرد با پای برهنه دوید وسط حرف‌هایم و گفت: «به حق چیزهای ندیده و نشنیده! پس چرا من شاگرد اول این چیزهایی که می‌گویی را ندیده‌ام؟!».

این سخن پرویز به مانند شوکی بر موتور توهم‌سازی مغزم وارد آمد و چنان برقی از سرم پراند که همچون طیاره‌ای که در اوج، موتورش را از دست داده باشد، از عرش آرزوهایم به فرش بدبختی‌ها سقوط کردم. با تعجب پرسیدم: «شاگرد اول؟!» در حالی که سیگار دوم را با سیگار اول آتش می‌کرد گفت: «راستی رفیق بیا برویم گوشه‌ای بنشینیم تا از رمز و راز بیست شدن معدل برایت بگویم و راه و چاه را نشانت دهم. البته به شرطی که در آینده، پست وزارت خزانه‌داری را برای من محفوظ بداری» مرا می‌گویی! منگ و حیران مانده بودم. با خود گفتم: «شاگرد اول؟! معدل بیست؟! پرویز؟! باز اگر می‌گفتی قهرمان پرتاب نیزه یا پرش سه گام، باورش خیلی راحت‌تر بود!» در حالی که از شدت تعجب، زبانم در دهان خشک شده بود و چانه‌ام روی زمین کشیده می‌شد، به دنبال پرویز راه افتادم.

وارد دالانی مملو از دود غلیظ شدیم. سخت به سرفه کردن افتادم. از گوشه و کنار پرویز را می‌خواندند و به نشانه احترام و ارادت، نیمچه تعظیمی تحویل می‌دادند. تعجب و شگفتی‌ام از بادی که در آستین او می‌کردند دو چندان شد. چه شده که چوب دو سر نجسی مثل این بی سر و پا که حتی گدای سر کوچه هم او را محل سگ نمی‌گذاشت و در مدرسه با عناوینی چون غازقلنگ و چاقچولی خطاب قرار می‌گرفت، حال صاحب اینچنین ارج و احترامی شده است؟! تو نگو در حوضی که ماهی نباشد، قورباغه سپهسالار می‌شود. در حالی که نفس‌هایم به شماره افتاده بود پرسیدم: «پرویز این اراذل و اوباش کیستند و در دانشگاه چه می‌کنند؟!» گفت: «هم‌کلاسی‌ها». ناگهان یکی از همان هم‌کلاسی‌ها نعره‌ای برآورد: «هوووی مگر کوری؟» و دیگری پاسخ داد: «ننه‌ات کور است الدنگ» و صدای سیلی که اولی بر گوش دومی خواباند، آتش معرکه را روشن کرد. دانشجویان جملگی برآشفتند و بر سر و کول هم پریدند و چنان جنگ و جدال و آشوبی بر پا شد که گویی در میان گله کرگدن‌ها اختلاف افتاده است.

خودمان را از معرکه بیرون کشیدیم و در گوشه‌ای نشستیم. پرویز گفت: «هرچه می‌گویم خوب آویزه گوشت کن. یک ماه اول ترم که هیچ. اصولا ماه اول، کلاسی تشکیل نمی‌شود و دانشجویان در استراحت بعد از تعطیلات به سر می‌برند. ماه دوم هم کلاس‌ها تق و لق است و ارزش تا دانشگاه آمدن را ندارد. بعد از آن، حدود شش هفته کلاس تشکیل می‌شود. در این مدت سعی کن زیاد در کلاس چرت نزنی و لااقل چند مرتبه خودت را به استاد نشان بدهی. اگر شانس یارت باشد و کلاس یک دست باشد، استاد در جلسات آخر، سوال‌های امتحان را می‌دهد. البته در آن هم سودی نیست و از من می‌شنوی وقت خودت را با گشتن به دنبال جزوه و حل سوال‌ها هدر نده. در جلسه امتحان سعی کن از تمام فضاهای خالی برگه حداکثر استفاده را بکنی. از بدبختی‌ها و مشکلات زندگی و بیماری‌های لاعلاجت بنویس. آنقدر جگرخراش بنویس که دل سنگ هم برایت آب شود. بعد از اینکه نمرات اولیه آمد، وقت ناله و زاری و التماس از استاد برای گرفتن نمره است. نزد هر استادی که رفتی، باید اشکت دم مشکت باشد. البته در این مورد جنس مونث بهتر عمل می‌کند و به نظر من تو با این چهره زننده به این روش عمل نکنی سنگین‌تر خواهی بود و بهتر است مستقیم بروی سر اصل مطلب و چانه زدن بر سر قیمت. هر استادی قیمتی دارد. معمولا نمره ریاضیات سنگین‌تر از دیگر درس‌ها تمام می‌شود. بنابراین در انتخاب واحدها دقت کن و با توجه به جیب و کیسه‌ات، تعادل درس‌ها را طوری برقرار کن که در انتهای ترم، کفگیرت به ته دیگ نخورد. در هر صورت بعضی از اساتید به هیچ رقم نمره نمی‌دهند. در این موارد باید بروی سراغ حذف پزشکی. آنجا مات و مبهوت مثل آدم‌های جنتلمنگ به طبیب معتمد دانشگاه نگاه نکن. دستش زیر میز منتظر است. سر کیسه را شل کن و تا جایی که مایه داری، ول کن معامله نباش. اما اگر دیدی هرچی گذاشتی، دستش را پس نکشید، مثل مرد بزن زیر میز و برو سمت آموزش دانشگاه برای حذف ترم. مشکلات خانوادگی را مطرح کن. بگو پدرت را به جرم قاچاق مواد مخدر گرفتته‌اند. برادرت به دلیل قتل، منتظر اجرای حکم است. مادرت را سیل برده و هنوز پیدا نشده است...»

تار و پود وجودم را بهت و شگفتی فرا گرفته بود. آدمی که زمانی زلزله او را به سخن گفتن وا نمی‌داشت، چنان روده‌درازی می‌کرد که گویی مسهل هذیان خورده است! البته بعدها فهمیدم به این زهرماری‌های افیونی هم روی آورده بود و پرچانگی‌هایش اثر استعمال آنهاست. من که کم کم رویاهایم را بر باد رفته می‌دیدم گفتم: «حتما شوخی می‌کنی! می‌خواهی عزم راسخ مرا برای تحقیق و پژوهش به سخره بگیری؟» پرویز با تحویل مقداری سرفه ریز و درشت، سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «البته این را هم بگویم که اگر هدفت فقط گرفتن مدرک است و نمره و معدل برایت مهم نیست، نگرانی به دلت راه نده. مکتبخانه اکبر با دیگر مکتبخانه‌ها فرق دارد. همین که شهریه‌ها را به موقع پرداخت کنی کافی است».

چیزی نمانده بود جان از قالب تهی کنم. من که نیک از دوران سیاه و بی‌فروغ دانش‌آموزی خود خبر داشتم. اگر پرویز، تک سلولی کلاس زیست بود، من هم مثال جلبک همان کلاس بودم و با هم بودیم که زوج چلمنگ و جلبک را تشکیل داده بودیم. از طرفی، آدم آسمان جل جعلق بی سر و پایی چون من، مایه‌اش کجا بود که دکتر و استاد را بخرد! به یاد آوردم که من حتی هیچ پشتوانه‌ای برای پرداخت شهریه دانشگاه هم ندارم. به قصد ترک صحنه دانشگاه، برخاستم. ناگهان چشم‌هایم تار شد. به سرگیجه افتاده و آسمان را در حال گردش به دور خود دیدم. از سخنان پرویز تنها پژواکی از کلمات مجهول و نامفهوم در گوش‌هایم می‌پیچید. دیگر توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم. خواستم دمم را روی کولم بگذارم و از آنجا فرار کنم، اما ناگهان سرم به شدت بر زمین خورد و دیگر هیچ نفهمیدم.

  • ۱۰ نظر
  • ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۲۹
  • ۶۰۵ نمایش
  • زاخار

عقده ش از اون روزی که استاد ادبیات (دوره کارشناسی) با کلی منت نمره 9ام رو کرد 11 به دلم مونده بود که یه طوری بزنم تو پوزش (که اصلا چرا به من 9 داده بودی)!


جشنواره سراسری طنز دانشجویی تلخند با حضور و داوری ناصر فیض، سعید بیابانکی و خلیل جوادی

خرداد 1394


  • ۵ نظر
  • ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۷
  • ۳۱۶ نمایش
  • زاخار

مدتی بود در به در، در جست و جوی موضوعی ناب برای پیشنهادیه رساله دکتری کامپیوتر بودم. اما عقل ناقصم به هبچ جا قد نمی‌داد. تا اینکه روزی صحنه‌ای دیدم که جرقه اولیه ایده رساله‌ام آنجا زده شد! شروع ماجرا را می‌توانید در مقدمه پیشنهادیه رساله‌ام دریابید:


«همش یک روز اینترنت قطع بود و نتوانسته بود فیسبوکش را چک کند. در چهره‌اش زل زده بودم، چنان خمار بود که نکبت و فلاکت از سر و رویش می‌بارید. اما همین قیافه ذلیل مرده نیز قانع‌ام نمی‌کرد که این بشر در آن برف و کولاک شال و کلاه کند و به دنبال نقطه‌ای متصل به اینترنت چنین محنت و مشقتی بر خود روا دارد. آخر من که می‌دانستم این زردنبول دچار سندرم حاد از هم گسستگی مهلک بافت‌های تحتانی است...»


این ماجرا و یک سری قضایای دیگر مرا در این فکر فرو برد که هیچ بعید نیست شبکه‌های اجتماعی را نیز مثل خیلی از دستاوردهای دیگر بشر، ما ایرانی‌ها برای اولین بار به دنیا عرضه کرده باشیم. چطور ممکن است ما چنین نبوغ و استعدادی شگرف در استفاده از شبکه‌های اجتماعی داشته باشیم، اما در نقطه دیگری از دنیا و توسط یک غیر ایرانی اختراع شده باشد؟! در جست‌وجوی پاسخ این سوال، گذرم به اسناد قدیمی افتاد که پرده از راز این معما درید! با خود گفتم دیگر تا کی باید سکوت کرد و اجازه داد کفار اجنبی دستاوردهای ما را به نام خود مصادره کنند! همین موضوع را به عنوان رساله دکتری‌ام انتخاب می‌نمایم و چنان این مسئله را می‌گشایم که احدی نتواند آن را رد کند. در ادامه بخش‌هایی از پیشنهادیه رساله دکتری‌ام که به زودی از آن دفاع خواهم کرد می‌خوانید:


 

گویا ایده شبکه‌های اجتماعی مدرن، از یکی از مخوف‌ترین شبکه‌های اجتماعی کهن ایرانی گرفته شده است. مکانی به نام «حمام زنانه»! شبکه‌ای عریض و طویل از زنان پرچانه و روده‌دراز که در نقل شنیده‌ها و نشنیده‌ها ذره‌ای تعلل و تامل نمی‌کردند. رسانه‌ای که حتی چاپارهای سوار بر اسب‌های تندرو را نیز توان رقابت با آن نبود.

 

«ژان باتیس تاورنیه» جهانگرد پرآوازه که سفرهای متعددی به ایران داشته است در بخشی از سفرنامه‌ خود خاطره‌ای به نقل از همسرش آورده است:

«... خستگی و کوفتگی سفر طولانی، یک حمام داغ می‌طلبید. به گرمابه‌ای در حومه بلد رفستجان رفتم. به دلیل ازدحام جمعیت در گرمابه، اجازه دخول نیافتم. نیمی از روز به انتظار نشستم اما کسی خارج نشد! دیگر قید حمام را زده بودم و عزم بازگشت داشتم که بالاخره خانمی با سگرمه‌های در هم رفته و چانه‌‌ای باندپیچی شده، در حالی که لنگری به دنبالش کشیده می‌شد از حمام بیرون آمد و من توانستم وارد شوم. داخل حمام، همهمه و هیاهوی بسیار بود و سر و گوش آدم از فرط وراجی و هرزه‌گویی‌ها می‌رفت. جماعتی سرگرم تحلیل و نوشخوار مسائل روز بودند، عده‌ای مشغول درشت‌گویی و یاوه‌پرانی و شمار بسیاری در حال لاف زدن. البته ناگفته نماند که همه زبان بودند و دریغ از یک گوش شنوا... در میان آن ولوله شنیدم یکی گفت: «کوکب شنیدی این دختر چشم سفید چپ اندر قیچی، کبری رو با چراغعلی و داریوش‌خان بالای درخت گردو دیدن؟!» لحظه‌ای بهت و سکوت سراسر فضای حمام را فرا گرفت و همه حیران و آشفته به یکدیگر می‌نگریستند. بنظر می‌رسید آرامش قبل از طوفان است ... ناگهان غوغا و المشنگه‌ای به پا شد. زنان شوریده و برانگیخته از در و دیوار حمام بیرون ریخته و با جار و شیون هرکدام به سویی از شهر گریزان شدند، گویی چوب در سوراخ زنبور شده است. در چشم بر هم زدنی کل ممالک فلات ایران خبردار شدند... دست بر قضا بعدها کاشف به عمل آمد که آن کبری نبود و اکبر بود! آن دیگری چراغعلی نبود و نورعلی بود، و آن سومی هم داریوش نبود و داروغه بود. از قضا درخت هم گردو نبود و پسته بود. هیچ خبر خاصی هم نبود! گویا در حال مذاکره برای انتقال درخت به حیاط منزل داروغه بوده‌اند...»

 


البته بر اساس تحقیقات مستند و مستدل بنده، شبکه‌های اجتماعی مدرن نه تنها از باب مواردی مثل لنگر انداختن، نقل مکرر مهملات، دهان به دهان کردن و اطلاع‌رسانی برق‌آسا، بلکه از جهات دیگر نیز بسیار مشابه حمام زنانه هستند.

نقل است در برهه‌ای از دوران حکومت قاجار، همین شبکه اجتماعی حمام زنانه به آلت براندازی حکومت تبدیل شده بود. میرزا قلی خان مخبرالدوله، وزیر اطلاعات شاه قاجار در کتاب خاطراتش آورده است: «... زنان دربار که برای استحمام به حمام زنانه شهر می‌رفتند، تا فیها خالدون مغزشان توسط زنان رعیت شست‌و‌شو داده می‌شد. زنان از مردان دربار سرپیچی و حتی برای شاه نیز قمپز به در می‌کردند و مدعی حکومت فمنیستی شده بودند. از همین رو شیخ معتمد دربار، حاج جابرالدین جاعل العلما، با صدور فتوایی تاریخی، استفاده از حمام‌های عمومی زنانه را حرام اعلام نمود و به موجب آن ابتدا کرکره حمام‌ها توسط حکومت پایین کشیده شد و سپس مردم بنای آنها را بشکستند و حمام زنانه نیست و نابود گردید».


 

ماجرای حمام زنانه و نقش مهم این مکان مقدس در گزینش دختر برای پسر را که می‌دانید؟ گویا در آن زمان‌ها روال کار اینگونه بوده است که مادر پسر، دختر مورد نظرش را به حساب خودش به حمام دعوت کرده و در آنجا او را از ابعاد مختلف وجب به وجب مورد وارسی و موشکافی قرار می‌داد. سپس تمام دیده‌ها و نتایج حلاجی خود را برای پسر توصیف نموده تا اگر باب ذائقه‌اش بود انتخاب کند. حال اگرچه با گردش روزگار، حمام زنانه به تاریخ پیوست، اما ... (بنا به مصلحت مملکت و جلوگیری از برپا شدن فتنه فمینیستی، ادامه این بخش ساسنور گردید!!)

 


از تسهیل امر خیر ازدواج که بگذریم، شبکه‌های اجتماعی فضایل دیگری هم دارند. مثلا اگر بدانید شرح حال دقیقه به دقیقه‌ای که از خود به اشتراک می‌گذارید چگونه گره از مشکلات دیگران می‌گشاید، دیگر بیشتر از ثانیه درنگ نخواهید کرد. حتی می‌توانید پا را فراتر از این گذاشته و خصوصی‌ترین مسائل زندگیتان را به اشتراک بگذارید تا ملتی شما را دعا کنند:

(در اتاق خواب آنگولیا گوگولی)

گولی: عزیزم تا حالا تو این پوزیشن عکس نداشتیم. زود باش تنبلی نکن. می‌خوام رکورد اینستاگرام رو بشکونم.

در پیت : نه عزیزم من دیگه نمی‌تونم. بذار واسه فردا شب.

گولی: من این حرفا حالیم نیست. امشب باید تو اینستا جنجال به پا کنم.

در پیت (با عصبانیت): به خاک سیاه بشینه اونجایی که تو رو بیمه کرد. من که بیمه نیستم چرا نمی‌فهمی!!


 

آورده‌اند یکی از شوخی‌های به غایت بی‌مزه آن زمان‌ها در حمام‌های عمومی اینگونه بود که فردی را سیبل می‌کردند و همه رویش آب می‌پاشیدند.

(یک ساعت بعد از بازی ایران و عراق، در پیج بنجامین ویلیامز)

کامنت 473882: ای سگ تو روح اون (بووووق) که اون مدرک داوری رو به تو (بووووق) داده.

کامنت 473883: گوسفند تو باید تو زمین فوتبال علف بجویی به جای سوت زدن.

کامنت 473884: لاکردار منتظرم باش همین امشب بیام دسته پرچم فرو کنم تو سوراخ دماغت.

کامنت 473885: آقای وییلیامز من با جنابعالی حرفی ندارم. اومدم چند نکته‌ای در مورد خانواده گوشزد کنم. سلام بنده رو خدمت عیال محترم برسونید و به ایشان بفرمایید (بوووووووووق)

کامنت صاحب پیج:

Hi my friends. I cant understand what u r saying. However I was surprised when I woke up and saw these new Iranian friends. I have decided to travel to Iran as soon as possible. Thank u all Iranians

کامنت 473886: بچه‌ها تیرمون به سنگ خورد. تشابه اسمی پیش اومده . جمع کنید بیاین اینجا ... اصلی اینه. اینا هم پیج‌های فک و فامیلش.

 


در نهایت یکی دیگر از موارد استفاده شبکه‌های اجتماعی، پدیده لایک و افزایش اعتماد به نفس است. البته از شرح اینکه در حمام، تحسین کردن چگونه و اصلا برای چه بوده است معذورم. به منابع مراجعه کنید.

(در پیج دکتر ظریف الدوله)

 «دوستان جاتون خالی همین الان بنده و جناب کره داریم تو خیابون‌های ژنو قدم می‌زنیم. هوا شدیدا دو نفره است. کره واقعا آدم بامزه‌ایه. اونم خیلی از من خوشش اومده. گفتیم حیف نیست این دوران خوش زود بگذره؟؟! چند سال دیگه مذاکرات رو تمدید کنیم باز هم بتونیم همدیگه رو ببینیم. اینم یه عکس سلفی قشنگ از من و کره جان. البته این یکی دیگه مثل عکس قبلی جناب عراقی یواشکی نیست و خودم هم کنار کره هستم. حالا باز بعضی واپسدل‌ها بیان بگن مذاکرات پیشرفت نداره. بزنید لایک قشنگ‌ها رو. واسه عکس یواشکی عراقی پنجاه هزارتا لایک زدین. انصافا این صد هزارتا لایک نداره؟ راستی کره جان سلام رسوند و قول داد به زودی صادرات لوله اگزوز خودرو و کود حیوانی معطر درجه یک رو به ایران آزاد می‌کنه.»

 

 

  • ۸ نظر
  • ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۸
  • ۷۸۸ نمایش
  • زاخار

صنعت آبگوشت

۲۴
آبان
اکبر ترکان مشاور ارشد رئیس جمهور در نشست تخصصی صنعت خودرو در رابطه با تعرفه واردات: «اگر قرار باشد به دنبال بازار بدون تعرفه در صنعت خودرو باشیم باید امکان رقابت را با محصولات سایر کشورها داشته باشیم. بگذارید با خود روراست باشیم ما به جز پخت آبگوشت بزباش و قورمه سبزی در هیچ تکنولوژی صنعتی نسبت به جهان برتری نداریم.»

جناب مشاور یک مقدار نسبت به آبگوشت خوش‌بین بودند یا لطف داشتند... البته اطمینان داریم با اقدامات به موقع، جلوی آسیب دیدن این صنعت حیاتی را نیز مانند صنعت خودرو می‌گیرند.


در نشست تخصصی صنعت آبگوشت بزباش:

مشاور اول: باید یک فکر اساسی کرد. طبق آمارها و گزارش‌ها نسبت آب به گوشت شده 95 به 5. این که دیگر نشد آبگوشت بزباش! این آبگوشت موش‌باش هم نیست! مردم چطور این آبگوشت را می‌خورند؟!

مشاور دوم: نه باوو! ما که همین دیشب آبگوشت داشتیم سر آبش دعوا شد. اتفاقا چندتا استخوان قلم اضافه آمده که گذاشتم تو جیبم آوردم دور همی با هم مغزش را بمکیم.

مشاور سوم: شبی نیست که هاله‌ای از بوی گوشت کل محله ما را نگرفته باشد. من که هنوز اعتقادم بر این است که این گزارش‌ها صحت ندارند. اهمیت ندید به این کاغذپاره‌ها.

مشاور چهارم: یعنی باز هم پای سرویس‌های اطلاعاتی موساد و سیا و رسانه‌های بیگانه در میان است؟؟

دبیر جلسه: جسارتا زمان شروع جلسه صنعت خودرو است.

مشاور اول: خودرو که مسئله‌ای نیست. تعرفه را می‌بریم بالا. آبگوشت را چه کنیم! آبگوشت از قبل از انقلاب صنعتی اروپا جزو تکنولوژی‌های صنعتی ما بود. باید آن را حفظ کنیم.

مشاور دوم: احسنت! کلید حل مشکل صنعت آبگوشت هم همان است. تعرفه واردات گوشت را ببریم بالا (!)

دبیر جلسه: ببخشید چرا تعرفه واردات گوشت؟

مشاور دوم: شما چند واحد حقوق پاس کردی؟؟ بیا این را بخورش زیاد حرف نزن... خوب بمکش چیزی از مغزش نماند. 

...
...


مصوبات جلسه:

بدینوسیله به استحضار ملت می‌رساند:
جهت جلوگیری از آسیب دیدن صنعت داخلی آبگوشت:
1- تعرفه واردات گوشت 100 درصد افزایش می‌یابد.
2- تعرفه مصرف آب 200 درصد افزایش می‌باید.
3- مجوز فروش گوشت اسب و خر به قصابی‌ها صادر می‌شود.
4- بازرسی‌های بهداشتی و سلامتی دامداری‌ها به مدت 1 سال تعلیق می‌شود و در این مدت رعایت هیچ استانداردی اجباری نیست.
5- از این پس مجازات حبس برای گوسفندها و بزهایی که احتکار می‌کنند و از انبارها بیرون نمی‌آیند اعمال می‌شود.


چند سال بعد، در حاشیه نمایشگاه صنعت آبگوشت:

جناب مشاور (پشت تریبون): مفتخریم که در نمایشگاه امسال از یک محصول جدید ایرانی رونمایی کنیم. بعد از محصولات غرور آمیزی که روی پلتفرم‌های شاسی بلند اسب و الاغ و قاطر طراحی و تولید شد، امسال با توجه به نیاز حیاتی بازار، محصول جدید روی یک پلتفرم شاسی کوتاه طراحی شد. این شما و این آبمـــوشـت. این دستاورد حاصل نشد مگر با افزایش چشمگیر تعرفه واردات... (صدای سوت و دست و به به و بع بع حاضران بلند می‌شود...) ضمنا با برنامه‌ریزی‌هایی که انجام شده، به زودی با کمک شرکای چینی حاضر در نمایشگاه، روی پلتفرم‌های جدید خرچنگ و سوسک و بعد از آن فرآوری و استفاده از گوشت موجودات نانومتری کار خواهد شد.

  • ۵ نظر
  • ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۲:۱۴
  • ۱۳۸۱ نمایش
  • زاخار
چند روز پیش معاون مهندسی سایپا در یک برنامه مناظره تلویزیونی گفت: «پراید در برخی از تست‌های ایمنی از زانتیا موفق‌تر بوده است».

ما را می‌بینی! «پراید؟! شیب؟! چی می‌گه؟! پراید دیگه چیه؟! ای بابا ما هم که ... الوو، پرویز برو تو اینترنت سرچ کن ببین قضیه تست پراید و زانتیا چیه...» پرویز که پایش بیافتد ناسا را نیز هک می‌کند، براحتی اسناد تست را از سایت سایپا کش رفت!

در این تست علاوه بر زانتیا مدل C5، یک خودرو مازراتی مدل گرن توریسمو نیز وجود داشت که مسئولین بخاطر حفظ آبروی این شرکت و جلوگیری از سقوط ناگهانی سهام آن، نتایج نا‌امید کننده این خودرو را فاش نکردند. نتایج تست‌ها که اتفاقا در ایران انجام شده به شرح زیر است:

1- تست ایمنی سرعت
زانتیا در این تست به سرعت 220 کیلومتر در ساعت رسید که بسیار بیشتر از حداکثر سرعت مجاز 120 کیلومتر است. پراید با حداکثر سرعت 130 کیلومتر، ایمنی بسیار بیشتری نسبت به زانتیا دارد. مازراتی هم که اصلا قیافه‌اش به این تست نمی‌خورد و حداکثر امتیاز منفی را از این تست می‌گیرد.

2- تست استخر
در این تست درهای خودروها از بیرون قفل شده و هر خودرو با یک سرنشین به داخل استخر آب انداخته شد. آب به داخل خودرو زانتیا نفوذ نکرد اما سرنشین آن بعد از 12 ساعت به دلیل تمام شدن اکسیژن خفه شد. این در حالی است که همان سرنشین در خودرو پراید توانسته بود در کمتر از 15 ثانیه و قبل از پر شدن اتاق خودرو از آب، شیشه خودرو را بشکند و خود را نجات دهد. مازراتی هم به دلیل اینکه نتوانست به عمق آب نفوذ کند و روی سطح آب شناور ماند، در این تست نیز رد شد.

3- تست ضربه از پهلو
این تست برای بررسی ایمنی سرنشین در برابر تصادف رایج در چهار راه‌ها انجام می‌شود. در این تست در حالی که خودرو تست شونده در حال حرکت است، یک خودرو L90 با سرعت 100 کیلومتر از پهلو به آن برخورد می‌کند. در تست انجام شده برای زانتیا، سرنشین زانتیا هرچند جان سالم به در برد اما دچار جراحت و آسیب دیدگی شدید شد. اما در تست پراید، خودرو L90 به راحتی بدنه فوق مدرن و هوشمند پراید را به دو نیم تقسیم کرد و بدون آسیب رساندن به سرنشین پراید از میان آن عبور کرد. سرنشین پراید بعد از آزمون بخاطر واکنش معجزه آمیز پراید، مات و مبهوت مانده بود و پزشکان تشخیص دادند فعلا بهتر است چند روزی در حالت کما استراحت کند. در آزمون مازراتی سرنشین خودرو L90 جان سپرد و مازراتی در آزمون رد شد.

4- تست ایمنی شخص ثالث
در این تست هر سه خودرو از حالت سکون به صورت تخته گاز شروع به حرکت کرده و پس از طی مصافت 100 متر به یک عابر پیاده برخورد کردند. عابر برخورد کرده به زانتیا در دم جان سپرد. اما عابر برخورد کرده به پراید، طی یک عمل جراحی و پس از خارج کردن دسته دنده، پیستون‌ها، پدال گاز و لاستیک زاپاس خودرو از بدنش، پس از 24 ساعت از بیمارستان مرخص و تحویل خانواده‌اش داده شد... بدین‌ترتیب پراید در این تست نیز ایمن‌تر از زانتیا شناخته شد. ضمنا عابر برخورد کرده به مازراتی هنوز پیدا نشده و از سرنوشتش اطلاعی در دست نیست. تحقیقات در رابطه با ایمنی شخص ثالث مازراتی همچنان ادامه دارد.

pride

  • ۴ نظر
  • ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۲۰
  • ۱۶۴۴ نمایش
  • زاخار
   حرف مذاکره هسته‌ای شد دیدم جای یکی از
   متن‌های قدیمی خالیه! البته سو تفاهم نشه،
   من که به شدت موافق مذاکره و رفع این تحریم
   لعنتی هستم. اما بعضی اخبار واقعا سوژه جالبی
   هستن و نمیشه راحت از کنارشون گذشت.
   این متن مربوط به توافق 10 ماه پیش و تحریم‌های
   چند روز بعدش است.

بعد از توافق هسته‌ای بین ایران و 1+5 همچنان کنگره آمریکا در حال طرح ریزی برای تصویب تحریم‌های جدید علیه ایران است. البته به این بهانه که در متن توافق، آمریکا متعهد شده تحریم‌های جدید علیه برنامه هسته‌ای وضع نکند، در حالی که تحریم های کنگره مربوط به مسائل حقوق بشر در ایران است. به نظر می‌رسد این قصه سر دراز دارد...

هفت سال بعد:

آمریکا کشف می‌کند که در ایران غذای بسیار پرانرژی خورده می‌شود که از اورانیوم 80 درصد غنی شده هم خطرناکتر است. آمریکا احتمال می دهد ایرانیان با خوردن این غذا که کله پاچه نام دارد، هرکدام می‌خواهند تبدیل به یک بمب اتمی شوند. از این رو دولت حقوق بشر دوست آمریکا، جفا در حق گوسفندان در ایران را دستاویز تحریم های جدید قرار می دهد.
در نهایت بعد از مجموعه مذاکراتی فشرده توسط نخبگان سیاسی طرفین، توافق برد – برد شکل می‌گیرد...

تعهدات ایران براساس این توافقنامه از قرار زیر است:

- دولت ایران باید تمام کله گوسفندهای انبار شده را جهت خروج از ایران به کشور دیگری تحویل دهد.

- ایران متعهد می‌شود حداقل 90 درصد کشتارگاه‌ها و مراکز پروش گوسفندان و پاچه داران (چهارپایان) را نابود کرده و 10 درصد دیگر را می‌تواند نهایتا به مرکز پرورش شترمرغ تبدیل کند. ضمنا این مراکز نیز مرتب مورد بازدید بازرسان بین المللی قرار می‌گیرد تا شتر مرغ‌ها مورد غنی سازی قرار نگیرند و به شتری کله گنده تبدیل نشوند.

در مقابل تعهدات آمریکا موارد زیر خواهد بود:

- آمریکا حق کشتن حیوانات (به غیر از کله گوسفندی‌ها و پاچه داران) و استفاده از گوشت آنها را برای ایران به رسمیت می‌شناسد.

- آمریکا تحریم‌های جدید در رابطه با خوردن کله و پاچه و سم و پشم و شاخ حیوانات علیه ایران وضع نمی‌کند.

- آمریکا متعهد می شود جهت تامین نیاز بدن ایرانیان به پروتئین گوشت قرمز، صادرات سوسیس و کالباس درجه یک (ساخته شده از روده بزرگ و اثنی عشر خوک پرورشی) را به ایران آزادتر کند.

  • ۰ نظر
  • ۲۶ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۲۷
  • ۴۰۸ نمایش
  • زاخار